معرفی کتاب و شعر
نجمه زارع در 29 آذرماه 1361 در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. وی شش ماه پس از تولد همراه با خانوادهاش به قم عزیمت نمود و در آنجا ساکن شدند. دوران دبستان را در مدرسهی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سالهای 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشتهی عمران پرداخت و سرانجام به صورت با اشتباه پزشک معالجش در تاریخ 31 شهریور 1384 دارفانی را وداع گفت. وی در دوران کوتاه زندگی خود با حدود 30 عنوان برگزیده در کنگرههای شعر و سرایش 4 دفتر شعر، نام خود را در حافظهی ادبی ایران ثبت نمود. وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد ********************** باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا… بقیه در ادامه مطلب " در این رمان پیرزاد زندگی چند خانواده ارمنی ساکن آبادان را به تصویر میکشد که با ورود خانواده سیمونیان دست به گریبان چالش هایی میشوند. اهداف عمقی داستان در پس وقایع روزمره و گاه حوادث عاطفی شخصیت های داستان برای خواننده تیزبین مشخص میشود که از زبان شخصیت اصلی زن داستان، کلاریس، بازگو میشود. « زويا پيرزاد دررمان « چراغ ها را من خاموش كنم » چنان ساده ، صميمي ، رئاليستي و باور پذير مي نويسد كه هرآن خواننده ي با ذوق با خواندن اين اثر هوس مي كند كه قلم بردارد و چون او داستان بنويسد و شخصيت پردازي و روايت گري نمايد اما هنر او زماني مشخّص مي گردد كه فرد دست به قلم برده و بخواهد همچون او داستان پردازي نمايد. چون او در همان گام نخست متوجّه صعب بودن راه تتبع ازشگرد و شيوه ي پيرزاد خواهد شد . اين شگرد سهل و ممتنع نوشتن همان شگردي است كه در گذشته شاعر و نويسنده ي بزرگي چون سعدي به خوبي از آن بهره برده و توانسته بود با همان شیوه و به عنوان افصح المتكلمين سال ها سلطان بلامنازع حوزه ي نثر و ادبيات فارسي گردد رمان از راويه ي ديد اول شخص و از زبان كلاريس يكي از زنان و شخصيّت هاي اصلي داستان نقل مي شود اين رمان البته يك موضوع اصلي ندارد و نويسنده در واقع سرگذشت چند خانواده ي ارمني را كه در آبادان زندگي مي كنند توصيف مي نمايد .نويسنده در خلال توصيف زندگي و آداب معاشرت آن چند خانواده، جريان داستان را به پيش مي برد . در اين داستان با هيچ نوع حادثه ي غيرطبيعي و غير معمولي مواجه نخواهيم شد و نويسنده هر چه را مي نويسد طبيعي و باور پذير است و نظاير چنين رفتارها و گفتارهايي را به كرّات و در زندگي بسياري از خانواده ها ي ايراني مي توان مشاهده نمود در اين داستان كلاريس زني است پركار و فداكار كه روزمرگي و كار زياد به شدت زندگي او را نحت تأثير قرار داده است . مدار زندگي اوهرچندحول و حوش آشپز خانه وگاه رفت و آمدهايي بين منزل آشنايان و دوستان و معدود جلساتي خارج از فضاي خانه مي گردد اما او چنان وابسته به اين نوع زندگي پرمشقّت و لذّت بخش شده است كه گاه منفذهايي را هم كه براي رهايي او ايجاد مي شود چندان جدي و مغتنم نمي شمرد . كلاريس بايد مسئوليت بي مبالاتي و سیاسی کاری ها و ميهماني هاي غير مترقّبه ي همسر وسرزدن هاي ناخوانده ي مادر بيوه و خواهر مجرد و همچنين مسئوليّت تهيه ي خوراك و پوشاك و خواب كردن كودكان و قصّه گفتن آن ها را هم بر عهده داشته باشد و آخر شب هم بعد از همه چراغ ها را بايد او خاموش كند . اين رمان به خوبي و روان شناسانه خصوصيات روحي و رفتاري كودكان و نوجوانان و دختران دم بخت و زنان بيوه و... را منعكس مي نمايد در پس پشت روايت هاي اين داستان هيچ ايدئولوژي، فلسفه و مكتب و مسلك مشخِصي برجسته نشده است و اگرنويسنده به برخي از آداب و رسوم و اعياد خاص ارامنه اشاره هايي دارد او هيچ هدف تبليغي و ارشادي خاصي از ذكر اين مسائل ندارد حركت ها و روايت ها در اين رمان چنان افتان و نرم پيش مي روند كه رمان را با فقر نقطه اوج هاي مهيّج مواجه مي كند و شايد مهم ترين نقطه اوج داستان جايي است كه خانواده ي اميل سيمونيان بدون اطلاع بقیه محله را به خاطر دعوای بین امیل و مادرش ترک می کنند به باور من نويسنده تعمداً با گزارش و توصيف اين نوع و سبک از زیستن های روزمره مرارت ها و حقارت های زندگی های بسیاری از مردم و روزمرگي شان را به توصیف و تنقید نشسته است . چنانكه فروغ فرخزاد هم در مورد چنین زیستن هایی مي گفت : « زندگی شاید / یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد. » و اگرچنین نباشد شاید توجیه این همه ساده و رئالیستی نوشتن و انعکاس روزمرگی ها چندان ساده نباشد
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورقهای سرنوشت
فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا
کمکم زمانه داشت به هم میرساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب میپریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…
ادامه مطلب

| Design By : shotSkin.com |

